سری ز تیغ بلا بی خبر، نمی خواهی؟ علی؛ تداعی نام پدر نمیخواهی؟ بزرگ نیستم، آنقدرها که سربازت میان معرکه باشم، سپر نمیخواهی؟ برای رزم نمایان بساط من خالیست به جز همین عطش و چشم تر، نمیخواهی؟ کفاف عمرمن اندازه قتال نبود به قدر یک رجز مختصر نمیخواهی؟ میان دشت شقایق […]
سری ز تیغ بلا بی خبر، نمی خواهی؟
علی؛ تداعی نام پدر نمیخواهی؟
بزرگ نیستم، آنقدرها که سربازت
میان معرکه باشم، سپر نمیخواهی؟
برای رزم نمایان بساط من خالیست
به جز همین عطش و چشم تر، نمیخواهی؟
کفاف عمرمن اندازه قتال نبود
به قدر یک رجز مختصر نمیخواهی؟
میان دشت شقایق دوباره تنهایی
برای داغ مکرر، پسر نمیخواهی؟
صدای «هل من» تو، پاسخ عطش از من
هوای نی به سرم هست، سر نمیخواهی؟
فراز دست تو قرآن ناطقم اینک
گواه عصمت ازین بیشتر نمیخواهی!
منم که معجزه ی کوچک تو خواهم بود
غروب حادثه شق القمر نمیخواهی!
گواه روشن این ظلم تا ابد جاری
گلوی من، سند معتبر نمیخواهی!
سفر به بزم شراب و سفر به بزم تنور
غریب شهر زمین همسفر نمیخواهی؟
برای فتح بلندای عزت تاریخ
علم به دوش حماسه مگر نمیخواهی؟
ساجده تقی زاده-شیراز/دوره34
نظرات